خرید بک لینک

درباره سایت

615

آخرین مطالب

امکانات وب

بین همه ی این غصه ها...غصه ی نبودن و نداشتن یکی بدجوری رو حالم سوهان میکشه...طوری که منطقم از کار میوفته ....دلم جیغ میکشه میخوامش...کجاست...میزنم تو دهنش میگم خفه شو اون ازت متنفره اون برنمیگرده...اون تورو حتی یادش نیست ..پس خفه شو...دیگه خفه

برچسب: نویسنده: غزل شریفی تاريخ: شنبه 29 مهر 1396 ساعت: 18:04

میشه جوری بمیریم که اثری ازمون نباشه....اخه قبر گرونه....نمیخوام کسی تو رنج بیوفته برام....

[ شنبه بیست و نهم مهر ۱۳۹۶ ] [ 1:28 ] [ ❄بانوی برفی❄ ] [ ]

برچسب: نویسنده: غزل شریفی تاريخ: شنبه 29 مهر 1396 ساعت: 18:04

بسم الله نور❄چیزی که فهمیدم این بود که:آدمها به اندازه ی غم هایشان پیر میشوند ...نه به اندازه ی سِن شان !از ادمها سن غم هایشان را بپرسید نه سن شناسنامه ایشان..._________❄خیلی گذشت تا بفهمم دنیا چیهیاد گرفتم محکم باشم و بجنگم در اوج سختیاما گاهی انقد

برچسب: نویسنده: غزل شریفی تاريخ: شنبه 29 مهر 1396 ساعت: 18:04

فردای دیدار با 119 شهید گمنام بود که سرنماز با مقتل خونی میثم مطیعی بدجوری بهم ریختم و خیلی گریه کردم...خیلی غیرارادی پیجو بستم...با اینکه همیشه حواسم بود خطا نرم ولی چیزی که وجودش باعث گرفتن خواب از چشمام میشد رو نمیتونم کتمان کنم.... وقتی بست

برچسب: نویسنده: غزل شریفی تاريخ: جمعه 28 مهر 1396 ساعت: 14:57

بسم الله نور❄چیزی که فهمیدم این بود که:آدمها به اندازه ی غم هایشان پیر میشوند ...نه به اندازه ی سِن شان !از ادمها سن غم هایشان را بپرسید نه سن شناسنامه ایشان..._________❄خیلی گذشت تا بفهمم دنیا چیهیاد گرفتم محکم باشم و بجنگم در اوج سختیاما گاهی انقد

برچسب: نویسنده: غزل شریفی تاريخ: جمعه 28 مهر 1396 ساعت: 14:57

بسم الله نور

خیلی گذشت تا بفهمم دنیا چیه
یاد گرفتم محکم باشم و بجنگم در اوج سختی
اما گاهی انقد ویران میشم
که حتی خودمم ، نمیشناسم،خودمو.
---------------------------
میخواهم در اینجا بنویسم از این ببعد...
از رنج!رنج انسان شدن و انسان ماندن...
به قول شاملو ,,, کوه با نخستین سنگ ها آغاز میشود و انسان با نخستین درد...

....................................
از جمع های شلوغ اومدم اینجا تا بنویسم...تا از دردهام کمتر بشه...
.
.
یا رفیق من لا رفیق له...❤
خدای من دنیای من...همه ی دارو نداره من...

برچسب: نویسنده: غزل شریفی تاريخ: چهارشنبه 19 مهر 1396 ساعت: 9:50

رسیدن به نقطه ی صفر...

برگشتن به صفر...

چه فقیرم که ندارمت خدا...

چه خار و ذلیلم که نتونستم بفهممت...

همیشه سعی کردم حرفی نزنم که تاکسی بهت بی احترامی نکنه و وجودتو زیر سوال نبره...اما اخرش زدم...ببخشید...چیزی نمونده ازم...تنها چیز با ارزشم نفسمه...هروقت که خواستی ازم بگیرش....

خوشبختانه یا بدبختانه ...تصمیم به ادامه ی زندگی....

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۶ساعت 0:57 توسط گمنام|

برچسب: نویسنده: غزل شریفی تاريخ: چهارشنبه 19 مهر 1396 ساعت: 9:50

بسم الله نور

خیلی گذشت تا بفهمم دنیا چیه
یاد گرفتم محکم باشم و بجنگم در اوج سختی
اما گاهی انقد ویران میشم
که حتی خودمم ، نمیشناسم،خودمو.
---------------------------
میخواهم در اینجا بنویسم از این ببعد...
از رنج!رنج انسان شدن و انسان ماندن...
به قول شاملو ,,, کوه با نخستین سنگ ها آغاز میشود و انسان با نخستین درد...

....................................
از جمع های شلوغ اومدم اینجا تا بنویسم...تا از دردهام کمتر بشه...
.
.
یا رفیق من لا رفیق له...❤
خدای من دنیای من...همه ی دارو نداره من...

برچسب: نویسنده: غزل شریفی تاريخ: چهارشنبه 19 مهر 1396 ساعت: 9:50

ناراحتیم از سر ناهاری که قربانی جنگ و درگیری ماشد نیست....ناراحتیم از سر انتخاب واحدی که به بدترین شکل ممکن شیره ی جونمو گرفته نیست....ناراحتیم سر قضیه ی طلاق و دادگاه های نامرد نیست....ناراحتیم سر شکاف بینمون نیست...ناراحتیم از این فاصله ها نیست...ناراحتیم از حسرتام نیست..... ناراحتم چون قوی نیستم...کسی که تا بوده نزاشته کسی لنگ بمونه...کسی که تا بوده از خودش کنده داده به بقیه...کسی که از عمر و ج

برچسب: نویسنده: غزل شریفی تاريخ: چهارشنبه 19 مهر 1396 ساعت: 9:50

بسم الله نور

خیلی گذشت تا بفهمم دنیا چیه
یاد گرفتم محکم باشم و بجنگم در اوج سختی
اما گاهی انقد ویران میشم
که حتی خودمم ، نمیشناسم،خودمو.
---------------------------
میخواهم در اینجا بنویسم از این ببعد...
از رنج!رنج انسان شدن و انسان ماندن...
به قول شاملو ,,, کوه با نخستین سنگ ها آغاز میشود و انسان با نخستین درد...

....................................
از جمع های شلوغ اومدم اینجا تا بنویسم...تا از دردهام کمتر بشه...
.
.
یا رفیق من لا رفیق له...❤
خدای من دنیای من...همه ی دارو نداره من...

برچسب: نویسنده: غزل شریفی تاريخ: چهارشنبه 19 مهر 1396 ساعت: 9:50

بسم الله نور

خیلی گذشت تا بفهمم دنیا چیه
یاد گرفتم محکم باشم و بجنگم در اوج سختی
اما گاهی انقد ویران میشم
که حتی خودمم ، نمیشناسم،خودمو.
---------------------------
میخواهم در اینجا بنویسم از این ببعد...
از رنج!رنج انسان شدن و انسان ماندن...
به قول شاملو ,,, کوه با نخستین سنگ ها آغاز میشود و انسان با نخستین درد...

....................................
از جمع های شلوغ اومدم اینجا تا بنویسم...تا از دردهام کمتر بشه...
.
.
یا رفیق من لا رفیق له...❤
خدای من دنیای من...همه ی دارو نداره من...

برچسب: نویسنده: غزل شریفی تاريخ: شنبه 8 مهر 1396 ساعت: 10:24

هرسال فکرمیکنم امسال میتونم خیلی عزادار خوبی باشم ولی این فقط تو تصوراتمه...با یه نگاه اجمالی خیلی راحت میشه فهمید که من و بقیه خیلی فرقا داریم...خیلیا هستن مث من...این دسته از ادما خیلی راحت میفهمن چی میگم...هرسال بی توفیق موندن...دست خالی وارد شدن و دست خالی برگشتن ... محرم برای کسی محرمه که مث ادم خودشو اماده کنه برای عزا...واقعا عزاداری کنه...گریه کنه...پای روضه ها بشینه و اشک...پای منبرها بشن

برچسب: نویسنده: غزل شریفی تاريخ: شنبه 8 مهر 1396 ساعت: 10:24

ظهرش اومد و یه عالمه بحثا و حرفای فرسایشی...ناهاری کوفت کردیم و عصر و بیرون... رفتیم دکتر اول همه 30تومن ویزیت...بخاطر دو دیقه ی ناقابل..بعدش رفتیم چنتا خیابون بالاترش دیگه شب شده بود..عکسای دندونشو از اون مطبه گرفتیم...سوار ون شدیم اول مرکز شهر پیاده شدیم که بریم مسجد نماز...رفتیم مسجد...نماز...دیدم پلاستیک نیست...حالا توش کلی چیزای مهم...دفترچه..عکس اتلیه از چهره و دندوناش و عکس رادیولوژی که 50ت

برچسب: نویسنده: غزل شریفی تاريخ: شنبه 8 مهر 1396 ساعت: 10:24

بسم الله نور

خیلی گذشت تا بفهمم دنیا چیه
یاد گرفتم محکم باشم و بجنگم در اوج سختی
اما گاهی انقد ویران میشم
که حتی خودمم ، نمیشناسم،خودمو.
---------------------------
میخواهم در اینجا بنویسم از این ببعد...
از رنج!رنج انسان شدن و انسان ماندن...
به قول شاملو ,,, کوه با نخستین سنگ ها آغاز میشود و انسان با نخستین درد...

....................................
از جمع های شلوغ اومدم اینجا تا بنویسم...تا از دردهام کمتر بشه...
.
.
یا رفیق من لا رفیق له...❤
خدای من دنیای من...همه ی دارو نداره من...

برچسب: نویسنده: غزل شریفی تاريخ: شنبه 8 مهر 1396 ساعت: 10:24

667رو کامل کردم...حس نوشتن ندارم...

دانشگاه داره منتقل میشه..یکی رفته بود دیده بود جای جدیدشو...میگفت بزرگه و حیاط داره...

گرچه من جای الانیشو بهتر دوست دارم. .شاید بخاطر خاطره هاشه...خاطراتی که با الف هست همشون شیرین و خاطرات با الع همشون تلخ و زهرماری...

نمیدونم شاید بهتر باشه منتقل بشه...

نوشته شده در جمعه هفتم مهر ۱۳۹۶ساعت 19:57 توسط گمنام|

برچسب: نویسنده: غزل شریفی تاريخ: شنبه 8 مهر 1396 ساعت: 10:24

بسم الله نور

خیلی گذشت تا بفهمم دنیا چیه
یاد گرفتم محکم باشم و بجنگم در اوج سختی
اما گاهی انقد ویران میشم
که حتی خودمم ، نمیشناسم،خودمو.
---------------------------
میخواهم در اینجا بنویسم از این ببعد...
از رنج!رنج انسان شدن و انسان ماندن...
به قول شاملو ,,, کوه با نخستین سنگ ها آغاز میشود و انسان با نخستین درد...

....................................
از جمع های شلوغ اومدم اینجا تا بنویسم...تا از دردهام کمتر بشه...
.
.
یا رفیق من لا رفیق له...❤
خدای من دنیای من...همه ی دارو نداره من...

برچسب: نویسنده: غزل شریفی تاريخ: شنبه 8 مهر 1396 ساعت: 10:24

امشبو نمیریم خونه ی مامان و بابا....

بهش گفتم حسش نیست....نمیدونن درسته یا نه...ولی عشق بچگیم بود شبای تاسوعا و عاشورا هیعت امام سجاد...اخرش اون الودعا الودعاهاش ....خیلی دلتنگ اون شبام...شبایی که خودمو توشون جا گذاشتم و حالا اینجا...این زندگی...هیچ رنگ و بویی از زندگی نداره ....

نوشته شده در جمعه هفتم مهر ۱۳۹۶ساعت 20:6 توسط گمنام|

برچسب: نویسنده: غزل شریفی تاريخ: شنبه 8 مهر 1396 ساعت: 10:24

خیلی حرفایی که فقط تو دل مچاله میشن... این چن روزه مدام توی راه بودم...همش دویدن و نرسیدن...خسته رسیدن... بعد عمری با دوستت بیرون بری...دوساعت بکارتت تا فقط اماده بشه نه جواب پیام بده نه جواب زنگ...بعد کلی برداره بگه باشه باشه...بره و تا نیم ساعت خبری نشه... گاهی فکرمیکنم خیلی خرم که بازم بهش رو دادم...گاهی فکرمیکنم روی صبوری خودن خیلی حسای میکشم...دوستای فرسایشی..یعنی فقط از تو بعنوان پل استفاده

برچسب: نویسنده: غزل شریفی تاريخ: شنبه 8 مهر 1396 ساعت: 10:24

بسم الله نور

خیلی گذشت تا بفهمم دنیا چیه
یاد گرفتم محکم باشم و بجنگم در اوج سختی
اما گاهی انقد ویران میشم
که حتی خودمم ، نمیشناسم،خودمو.
---------------------------
میخواهم در اینجا بنویسم از این ببعد...
از رنج!رنج انسان شدن و انسان ماندن...
به قول شاملو ,,, کوه با نخستین سنگ ها آغاز میشود و انسان با نخستین درد...

....................................
از جمع های شلوغ اومدم اینجا تا بنویسم...تا از دردهام کمتر بشه...
.
.
یا رفیق من لا رفیق له...❤
خدای من دنیای من...همه ی دارو نداره من...

برچسب: نویسنده: غزل شریفی تاريخ: شنبه 8 مهر 1396 ساعت: 10:24

هعی....

خیرسرت محرمه...دستت فلجه نمیتونی یه پست برا امامت بزاری؟؟؟؟

حقا که ازت بدم میاد...

پ.ن:

العبد

نوشته شده در شنبه هشتم مهر ۱۳۹۶ساعت 2:42 توسط گمنام|

برچسب: نویسنده: غزل شریفی تاريخ: شنبه 8 مهر 1396 ساعت: 10:24

صفحه بندی